جشن تولد یک بچه شیر
خوب بالاخره جشن تولد یک سالگی بچه شیر ما هم (به قول بابا جون ) انجام شد.مامان و بایای آقای نی نی از مدتها پیش مقدماتو چیده بودن و کلی دکور اتاقو عوض کرده بودن و بادکنک ها به لطف دوستان تزیین شده بود و سفارش غذا و کیک و خریدای متفرقه انجام شده بود تا روز تولد فرا رسید. مامان و بابا دوستاشونو دعوت کرده بودن تا بیان توی تولد این بچه شیر سهیم شادی ما باشن . فکر کنم بجز به مامان و بابا که خیلی بهشون خوش گذشت به نی نی هم خیلی خوش گذشت چون تا 2 نصفه شب قبراق و شنگول واسه خودش راه می رفت و دست می زد و خوشحال بود.
مقدمات تزیین اتاق
بادکنکای هلیومی رو یه کمی سبک کردیم و یه خرس با مزه بهش وصل کردیم تا توی مهمونی واسه خودش توی هوا معلق باشه .

آقای نی نی و دوست آقای نی نی

گول صمیمت عکس بالا رو نخورین صحنه بعدی آقای نی نی ، دوستشو نقش زمین می کنه!

بچه شیر و بابا جونش (کلاه تولد اول روی سر بابا بوده واسه همون موهاش به هم ریخته)

کیک تولد

بچه شیر و کادوهاش

این قسمت برای کسانی که واسه شام تولد دنبال ایده می گردن
پیراشکی و سمبوسه

پودینگ سوسیس

فاین رولت

حلیم بادمجان

کیش قارچ و پیاز

کرپ بقچه

اینم تزیین گوجه و زیتون پرشده با پرتغال

سالاد الویه هم بود که البته من عکسشو یادم رفت بگیرم

تا یادم نرفته بگم توی تولد یه آقا سوسک آمریکایی هم اومده بود مهمونی که با کفش اینجانب به ملکوت پیوست.
فردای تولد احساس می کردم خیلی خسته ام . کارگر اومد و صندلی ها رو منتقل کردن و دکور خونه شد مث سابقش و خونه رو با بخارشو ضدعفونی کردیم. ولی عصر که نی نی توی ننو لالا کرده بود . من احساس کردم چقدر خسته شدم همین طور که دراز کشیده بودم شروع کردم به کش و قوس دادن خودم .چشامو بسته بودم و استخونام تق تق می کرد که یه لحظه بوی جنگل به مشامم خورد....حس کردم با بچه های کوه توی جنگلم و آقای هوشیار سرپرست برنامه مون. احساس کردم بعد از یه پیاده روی طولانی توی جنگل داریم خستگی در می آریم. چشامو باز کردم و ننوی نی نی رو دیدم که داره تکون می خوره . چشام اشکی شد. پشت همه خوش گذرونی هایی که داشتیم یه چیزی ته دلم هست که وقتی یادش می افتم دلم سخت می گیره....دلم برای کوه تنگ شده ...برای جنگل و صدای برگهای زیر پات...برای گم شدن توی مه وقتی نزدیک ارفع کوه باشی. برای دیدن خودت بالای ابرا وقتی توی دامنه دماوند باشی و سخت خسته....دلم گرفت و فکر کردم چقدر چقدر چقدر دوست دارم باز هم این چیزا رو تجربه کنم و چقدر همه چیز عوض شده .... یاد آقای نی نی افتادم که دیگه بدون این بچه شیرو نمی تونیم حتی یه لحظه متصور بشیم و فکر کردم که این عشق جدید که من و حمید با هم در مورد نی نی تجربه کردیم چقدر ما رو مشغول کرده . فکر کردم که حتما وقتی بزرگ شد این بچه شیرو می بریم کوه. اون هم باید لای درختای بلند جنگل راه بره و بوی تنه های نم خورده درختا رو با اون هیبتی که جنگل داره تجربه کنه. اون هم باید با بچه های کوه راه بره که صمیمیت و بی ریایی رو لمس کنه. و در نهایت خواستم آخر این نوشته ها از حمید تشکر کنم . به خاطر همه روزایی که پیش من و آقای نی نی بوده .به خاطر یکسال و نه ماهی که با همه سختی ها و غر غر و افسردگی ها و مشکلاتم کنار اومده. و به خاطر این که به مراتب کوه نورد حرفه ای تریه ..و قطعا وقتی من اینقدر دل تنگم پس اون حتما خیلی بیشتر از من دلش گرفته است و به خاطر این که می دونم اون ته ته های دلش یاد کوه که می افته چه حسی داره.....


جشن تولد یک بچه شیر
